ورودبدون هماهنگی ممنوع

اینجابرای دونفربیشترجانیست
توهم
گاهی وقتاهمینجوری الکی یهومیزنم زیرگریه واونقد زارمیزنم که کم کم خودم هم ازشنیدن هق هق هام حالم به یم میخوره!همیشه ی خدایه بغض نترکیده ته گلوم دارم که گاه وبی گاه هوس ترکیدن به سرش میزنه لعنتی بدجور داغونم کرده بااینکه تازه رفتم توی بیست سال ولی عجیب پیرم کرده مردخوبیه خیلی دوستم داره واسم هیچی توزندگی کم نذاشته من هم که نگوعاشقشم!خداوکیلی میمیرم واسش ازبس که دوستش دارم یه تارموشوبه دنیانمیدم فقط فکراینکه یه روزبهم خیانت بکنه عذابم میده ودلیل گریه های بی بهانم شده
بین خودمون بمونه!نیست که خیلی جذاب وتودل بروئه!تازه خیلی هم خوش سروزبونه!میترسم بقاپنش،کیومرث من همه ی دنیای منه!به قرآن درمیارم اون چشمی روکه بهش چپ نگاه کنه!یگی بهم بگه چیکارکنم تابخاطر ترس از دست دادنش دیوانه نشدم!
+نوشته شده در چهارشنبه 25 بهمن 1391ساعت11:13توسط tavahom71 | ارسال نظر(0)

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید