از آرزوتاآغوش
توقشنگترین بهانه ی بودن منی: آنوقت هاکه باتوبودن برایم فقط یک آرزبود وبس وقتی به لبخندت وآن خال کوچک روی گردنت می اندیشیدم دلم به شدت یک زلزله ی یشت ریشتری میلرزیدوهوس بوسیدنت یک لحظه آرامم نمیگذاشت واکنون که آغوشت هرشب آرامگاه من است آنچنان بوسه بارانت میکنم که گویی همین یک شب به پایان زندگی ام باقیست آری اکنون که بامنی گویی تمام دنیا ازآن من است عشق من کیومرثم همه ی دنیایم عاشقانه تاقیامت دوستت دارم
+نوشته شده در شنبه 07 اردیبهشت 1392ساعت15:29توسط tavahom71 |
ارسال نظر(0)
به خاطرتو
توقشنگترین بهانه ی بودن منی: آنوقت هاکه باتوبودن برایم فقط یک آرزبود وبس وقتی به لبخندت وآن خال کوچک روی گردنت می اندیشیدم دلم به شدت یک زلزله ی یشت ریشتری میلرزیدوهوس بوسیدنت یک لحظه آرامم نمیگذاشت واکنون که آغوشت هرشب آرامگاه من است آنچنان بوسه بارانت میکنم که گویی همین یک شب به پایان زندگی ام باقیست آری اکنون که بامنی گویی تمام دنیا ازآن من است عشق من کیومرثم همه ی دنیایم عاشقانه تاقیامت دوستت دارم
+نوشته شده در شنبه 07 اردیبهشت 1392ساعت15:27توسط tavahom71 |
ارسال نظر(0)
شیرین کاری
پریروز وقتی توحال نشسته بودیم بابایی منوبوسید اونوقت تومثل یه گربه ی وحشی به من حمله کردی واونطرف صورموبوسیدی نی نی کوچولوی حسودمن قربون
شوصت ماهت بره
مامان هیچوقت این بوست یادم نمیره
+نوشته شده در شنبه 07 اردیبهشت 1392ساعت09:07توسط tavahom71 |
ارسال نظر(0)
یه اتفاق بد
ادامه مطلب
+نوشته شده در جمعه 30 فروردین 1392ساعت11:41توسط tavahom71 |
ارسال نظر(0)
تولدآنیسا
دخترقشنگم۱۶فروردین۹۱روزی بودکه توباورودت زندگی من وبابایی روقشنگ ترکردی،ومابخاطر شکرانه این نعمت بزرگ که خدابهمون داد۱۶فروردین ۹۲روکه اولین سالگرداین تولدخجسته بودجشن گرفتیم وتقریبأ همه ی فامیل رودعوت کردیم شیرینی دادیم فیلمش هست حالا ایشالا بعدأکه بزرگ شدی میبینی!
دخترقشنگم تازگیایه کارایی میکنی که من وباباة خیلی ذوق میکنیم واز خوشحالی نمیدونیم چیکارکنیم مةلأ میری ویکی وازکلاهای تولدت رو روسرت میزاری ومیری جلو آینه ودست میزنی ومیرقصی یاومین که جاتو میندازم برعکس درازمیکشی وخودت رومیزنی به خواب یاوقتی بابا میره بیرون وددرومیبنده بغض میکنی گریه میکنی پشتت رومیزنی به دروپاتومیکوبی زمین تابابابزمیگرده وباخودش میبردت خلاصه چش نخوری این روزاخیلی شیرین شدی
+نوشته شده در جمعه 30 فروردین 1392ساعت11:21توسط tavahom71 |
ارسال نظر(0)
عید
تیک تیک ثانیه ها وبوی سیب وجنب وجوش ماه ی های داخل تنگ بلور همه دارن میگن چیزی به تحویل سال باقی نمونده!تیک!تاک!تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک
آغازسال یکهزاروسیصدونود ودوهجری شمسی ،من وشوهرم وآنی وبرادرشوهرم وجاریمو:مامانم اینا سالمون روتودامن طبیعت تحویل کردیم وتاساعت چهارونیم بیرون بودیم بعدش مامان اینارورسوندیم خونه تااینجاکه همه چی خوب پیش میرفت تااینکه تقریبأ۵ونیم بودکه خبر دادن آبجیم وشویرش که پسرخالم هم میشه توراهه اومدن به خونه بابام ایناتصادف کردن وحسابی زخم وزیلی شدن خلاصه چشمتون روز بدنبینه ولی خداروشکراتفاقی خاصی نیوفتاد وسالمن خدایاشکرت که اتفاق بدی نیوفتاد آخه دلم خیلی شورمیزد
+نوشته شده در شنبه 03 فروردین 1392ساعت17:10توسط tavahom71 |
ارسال نظر(0)
دل شوره
دست خودم نیست دلم شورمیزنه حالم خوش نیست با اینکه داره عیدمیشه ولی اصلأحال وهواشو ندارم خدایاخودت مواظب عشقم وخونوادم باش خدایابذاراین سال هم مثل سالهای دیگه باخوبی وخوشی بگذره خدایادل همه ی مردم روشادبذارغم رودل کسی نذار
+نوشته شده در سهشنبه 22 اسفند 1391ساعت17:06توسط tavahom71 |
ارسال نظر(0)
زندگی
وقتی به دنیامیایم توی گوشمون اذون میگن وقتی از دنیامیریم واسمون نماز میخون.......زندگی چقدر کوتاهه فرصتی ازاذان تانماز!حیف نیست این فرصت کوتاه روبه بطالت بگذرونیم
+نوشته شده در دوشنبه 14 اسفند 1391ساعت14:07توسط tavahom71 |
ارسال نظر(0)
چقدسخته
چقدرسخته تمام عمرواسه کسی بسوزی که سوختنت آرزوشه ،چقدسخته ه عمرآزگار غصه ی کسی روبخوری که غم توشادش میکنه،چقدعذاب آوره وقتی خاطرات رومرورمیکنی خاطرات بدت اونقد زیادباشن که لحظه های طلایی زندگیت پشتشون محوبشه! چقد بده که تموم دنیات یه جفت چشم باشه که همش دنبال چشای دیگه است!هیچکی نمیفهمه من چی میگم خدایاخودت زندگیمو روبه راه کن عشقم ذوسربه راه کن
+نوشته شده در دوشنبه 14 اسفند 1391ساعت11:11توسط tavahom71 |
ارسال نظر(1)
اگه من نباشم
دیروز وقتی داشتیم توی جاده می اومدیم بهم گفتی احساس میکنم میخوام بمیرم،چندوقته حالم زیادخوش نیست جفتمون خوابای بد زیاد میبینیم راسةی اگه من بمیرم توچیکارمیکنی؟همینجوربه شیشه ی خاک گرفته ی ماشینت زل زدم وهیچی نگفتم،دلم میخواست دادبزنم اگه توبمیری من هم میمیرم که یهوبغضم ترکید واشکای گرمم دونه دونه از روگونه هام سرخورد وافتاد روی سرآنی که داشت بادنده ماشین بازی میکرد!حالم بدجوربدبود ؤخه چند دقیقه قبلش که ازخونه بابام اینازدیم بیرون همینجورالکی دعوام کردی،نمیدونم چراهرچی باهات کنارمیام بازهم اذیتم میکنی شایدبخاطراینه که بهت گفتم دیگه واسم مهم نیست هرکاری میکنی بکن بهت گفتم دیگه حوصله ندارم بهت گیربدم وتحت نظرداسته باشمت،آخه چرا اخوشت میاداینقداذیتم کن7 چرادوست داری بهت گیربدم وتوهم باسازمخالف زدن زجرم بدی
+نوشته شده در دوشنبه 14 اسفند 1391ساعت10:19توسط tavahom71 |
ارسال نظر(0)
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید