عکسای انیسا خانوم
اینم انیسا 


خانوم خوشگل من
+نوشته شده در سهشنبه 11 شهریور 1393ساعت13:03توسط tavahom71 |
ارسال نظر(0)
post
این اقای خوشتیپ همووون خانیه که توی پست های قبلی تعریفشو کرده بودم عشقم کیومرث
+نوشته شده در سهشنبه 11 شهریور 1393ساعت12:54توسط tavahom71 |
ارسال نظر(0)
post

![]()
+نوشته شده در سهشنبه 11 شهریور 1393ساعت12:48توسط tavahom71 |
ارسال نظر(0)
تریپ زمستونی
عسلم این روزاباتیپ جدیدزمستونیت حسابی بانمک شدی من وباباچندروزپیش واست سویشرت وپیرهن وشلواروچکمه گرفتیم که حسابی تودل بروشدی!الان قشنگ سفره پهن میکنی نون میذاری روش،جارومیکشی!لباساتو اتومیکنی البته اتوروتوبرق نمیزنی،تامیخوایم بریم بیرون کفشای من وباباروجلوپامون میذاری ووقتی میبینی روکفشای باباخاک نشسته تمیزشون میکنی،عاشق اینی که ازروکتابات واست قصه بگن!دایی مجتبی روخیلی دوست داری همینطورننی رو!همش گوشیمومیاری ومیگی ننی من هم شماره ی مامان روواست میگیرم تازگیاوقتی پی پی یاجیش داری چسب مای بی بی روبازمیکنی و میری درحموم!عاشق لاکی وهرجالاک میبینی میگی داک ومیدویی طرفش!چکمه هاتم خیلی دوست داری بغلش یک عروسک هلوکیتی داره که وقتی راه میری روشن میشه!شلوارت هم سبزه لاینرداره که خیلی بهت میادبخصوص وقتی میکنمش توچکمه هات،سویشرت قرمزکلاه دار باتیشرت بنفش هلوکیتی!واسه عاشورارفتیم امامزاده همین که طبل زدن شروع کردی رقصیدن بعدش بهت گفتم مامان حسین حسین بکن اون موقع بودکه شروع کردی سینه زدن دوتاسینه میزدی بعدمیرقصیدی!الان سرماخوردی فدات شم انشالاکه زودخوب میشی تاپست بعدی بای بای
+نوشته شده در پنجشنبه 14 آذر 1392ساعت14:27توسط tavahom71 |
ارسال نظر(0)
محرم
مثل عشقم سلام امروزجمعه است داره بارون میاد،چندروزیه محرم شروع شده واست پیرهن مشکی گرفتم که جلوش یه یاحسین سبزرنگ خوشگل داره،واست شال مشکی وسربندهم گرفتم!وقتی میگم حسین حسین بکن دستای کوچولوت رومیزنی به سینه ات!راستی چندوقت پیش ماشین گرفتیم !الان یکسال وهفت ماهته آروم مثل فرشته هاگرفتی خوابیدی!قربون معصومیت چشمات برم من!که وقتی خوابی ازهمیشه نازتری!ازوقتی ماشین گرفتیم چندبارباخاله فیروزه اینارفتیم کوه تو هم حسابی خوش گذروندی!راستی تایادم نرفته بگم که خاله الان توی هفت ماهه کلی اسم بهش پیشنهاد دادم که بین دوتاشون مونده یاشروین یا ارمیا...جفتشون خوشگله!چندروزپیش من وبابات رفتیم ویه دست لباس زمستونی خوشگل بادستکش وجوراب واسه پسرخاله گرفتیم واسه توهم جوراب گرفتم که حسودیت نشه!آخه خاله اولین کسی بودکه واسه تو وقتی توی شکمم بودی لباس گرفت من هم خواستم اولین باشم!چندروزپیش وقتی داشتی باسه چرخت بازی میکردی نمیدونم دستت به کجاش خوردکه زخم شدحالاازاون روزدیگه هرکی میادخونمون دستت روبهش نشون میدی وبااون زبون قشنگت تعریف میکنی بعدش بدوبدومیری سمت سه چرخه ویه لگدبهش میزنی ومیگی(ات)
+نوشته شده در دوشنبه 11 آذر 1392ساعت20:29توسط tavahom71 |
ارسال نظر(0)
بیرون رفتن
من وتو وبابایی دیشب ساعت حدود۸زدیم بیرون که توخیابونایه دوری بزنیم!بالباسای جدیدی که برات گرفتیم خیلی بانمک شده بودی کلی پیاده راه رفتیم هرچنددقیقه یه بارخسته میشدی ومینشستی تارسیدیم درمغازه اسباب بازی فروشی که هنوزنبسته بود دیگه راه نمیومدی وهمش دستموبه عقب میکشدی واست یه سطل پرازآجربازی خریدیم باز راه افتادیم هرجاپله میدیدی میرفتی بالاومیپریدی پایین!منوبابامجبوربودیم بخاطرت یواش یواش راه بریم توخیابون پسرخالمودیدیم خواست که سوارت کنه بابات هم نه نگفت ورفتی باهاش من وبابادوسه کیلوانارگرفتیم وداشتیم میرفتیم خونه خان بابا ایناتوکوچه بودیم که پسرخالم ازپشت بوق زدواست بستنی خریده بود!اومدیم خونه وحسابی باآجربازی هات بازی کردی
+نوشته شده در سهشنبه 30 مهر 1392ساعت09:34توسط tavahom71 |
ارسال نظر(0)
خدا
خدا آن حس زیباییست که درتاریکی صحرازمانی که هراس مرگ میدزددسکوتی را،یکی مثل نسیم دشت آهسته میگوید(کنارت هستم ای تنها)........
+نوشته شده در دوشنبه 22 مهر 1392ساعت10:10توسط tavahom71 |
ارسال نظر(0)
بیچاره...
بیچاره سنگی که ازدست کودکی رهامیشود مانده دل کودک بشکند یابال پرنده.......
+نوشته شده در جمعه 12 مهر 1392ساعت16:35توسط tavahom71 |
ارسال نظر(0)
خریداولین لباسای پاییزی
آنیساخانوم دردت به جونم،پریروزمن وبابارفتیم تا واست یه سری لباسای پاییزی بخریم واسه همین واست ازنمایشگاه پاییزه یک گرمکن سندبادی مشکی ،یه تی شرت سفیدبامارک انگری برد:یه ساپورت کاموایی قرمز:یه گرمکن طوسی باکلی نوشته های لاتین: وک پلیورخوشگل آبی:گرفتیم همه ی لباسات خیلی بهت میان وخودت هم خیلی دوستشون داری::دیشب هم رفتیم گنداب وبه ننی ایناسر زدیم عموقباد وزن عموشهلاهم اومدن اونجا!تازگیاخیلی شیطون شدی وهمش بهونه ی بیرون رفتن میگیری.دیروزاز درخونه خان بابا ایناتاسوپرمارکت بالای خوه شون دویدی وباباهم دنبالت کرد:بعدش واست یه عالمه حوراکی گرفت پسته هم گرفت آخه خیلی پسته دوست داری: الان هم که دارم پست میزاریم آروم روپاهام خوابیدی قربون اون معصومیتت برم
+نوشته شده در پنجشنبه 11 مهر 1392ساعت11:48توسط tavahom71 |
ارسال نظر(2)
post
خداوندا دستان ظریف وکوچکم رابه سمت آسمان بیکرانت همچون گنجشککی خرد میگشایم وآنگاه از درگاهت سه چیز میطلبم ۱.سعادتی بی پایان ۲.سلامتی دودمان۳.روسیاهی حسودان بارخدایا اکنون که بادلی پاک به سویت قدم برداشته ام ناامیدم مکن
+نوشته شده در یکشنبه 07 مهر 1392ساعت07:29توسط tavahom71 |
ارسال نظر(0)
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید