ورودبدون هماهنگی ممنوع

اینجابرای دونفربیشترجانیست
دیگه برام مهم نیست
یه مدت نبودم!کلافه بودم دنبال افکارم بودم خلاصه خیل ی باخودم درگیربودم ،داشتم دیوونه میشدم حتی فکرکردن بهش عذابم میداد امادیگه تموم شد دیگه برام مهم نیست آخه مطمئن شدم همه فکراوخیالام درست بوده ولی میخوام ازاین به بعدبی خیال شم وهمه چی رو واسه یمیشه کناربذارم اصل أ که چی میخواد وفادارباشه یانه من که تاآخرعمرم عاشقشم وبهش وفادارمیمونم حتی اگه خیانتش روباجفت چشای خودم ببینم!راستش دیگه خسته شدم ازبس مواظبش بودم ورفت وآمدهاوتلفن هاواس ام اس هاشوکنترل کردم دیگه خسته شدم واسه همین بهش گفتم آزادی هرکاری دلت میخوادبکنی واصلأ ازاین نترسی که من بفهمم!خدایاچرااین مردانمیفهمن اگه مازنابهشون میگیم خیانت نکنن واسه اینه که دوست داریم تن وروحشون فقط وفقط مال خودمون باشه واسه اینه که زورمون میاد قشنگ ترین لحظاتشون روبایه غریبه بگذرونن درحالی که ...
+نوشته شده در شنبه 12 اسفند 1391ساعت11:25توسط tavahom71 | ارسال نظر(0)

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید